یاد داشتهای یک گرگ تنها

۱۳۸۸/٩/۱٧

ای دوزخی سرشت!
نیما
۱۳۸٧/٧/٩

 

این بلاگ تعطیل شد. اگر خواستید به خوندن خزعبلات من ادامه بدین؛ یک آدرس میل را به طور نظر خصوصی برام بگذارید تا آدرس بعدی به شما میل بشه.

نیما
۱۳۸٧/٧/٧

 

 زمانی جسم ما به ذهنمان و زمانی ذهنمان به جسم ما خیانت میکند. 

گم شده ام.

 

نیما
۱۳۸٧/٦/۳۱

یک ذهن از دست رفته

یکی این را برام فرستاده بود:

 

زندگی یک آواز است، آنرا بخوان!

زندگی یک بازی است، آنرا بازی کن!

زندگی یک مبارزه است، با آن مقابله کن!

زندگی یک رویا است، به آن واقعیت ببخش!

زندگی یک فداکاری است، آنرا عرضه کن!

زندگی یک عشق است، از آن لذت ببر!

 

منم این به ذهنم رسید:

 

somebody told me "life is a b*i*t*c*h*", now what?!

 

نیما
۱۳۸٧/٦/٢٥

Lithium

Lithium, don't want to lock me up inside.
Lithium, don't want to forget how it feels without...
Lithium, I want to stay in love with my sorrow.
Oh, but God, I want to let it go.

Come to bed, don't make me sleep alone.
Couldn't hide the emptiness, you let it show.
Never wanted it to be so cold.
Just didn't drink enough to say you love me.

I can't hold on to me,
Wonder what's wrong with me.

Lithium, don't want to lock me up inside.
Lithium, don't want to forget how it feels without...
Lithium, I want to stay in love with my sorrow.

I don't want to let it lay me down this time.
Drown my will to fly.
Here in the darkness I know myself.
Can't break free until I let it go.
Let me go.

Darling, I forgive you after all.
Anything is better than to be alone.
And in the end I guess I had to fall.
Always find my place among the ashes.

I can't hold on to me,
Wonder what's wrong with me.

Lithium, don't want to lock me up inside.
Lithium, don't want to forget how it feels without...
Lithium, ...stay in love with you.
I'm gonna let it go.

نیما
۱۳۸٧/٦/۸

 

ساعت ... شب آمدم دانشگاه کار کنم. چند کلمه گزارش تایپ کردم  و حالا....دارم وبلاگ مینویسم؟!!

نیما
۱۳۸٧/٥/۱۱

The Pursuit of Happyness

 

میخواهم یک مطلبی از فیلم در جستجوی خوشبختی را اینجا بیارم :

 

It was right then that I started thinking about Thomas Jefferson on the Declaration of Independence and the part about our right to life, liberty, and the pursuit of happiness. And I remember thinking how did he know to put the pursuit part in there? That maybe happiness is something that we can only pursue and maybe we can actually never have it. No matter what. How did he know that?

 

 

این متن از فیلم به نکته جالبی در مورد تفکر  توماس جفرسون در بیانیه اعلام استقلال (آمریکا) اشاره میکند.  توماس جفرسون حقوق اصلی را  زندگی، آزادی و جستجوی خوشبختی  بر میشمارد. شاید خوشبختی چیزیست که ما تنها میتوانیم جستجویش کنیم و هیچ گاه در واقع به آن نرسیم.  این جستجو هست که حق ماست نه خود خوشبختی.


به یاد سالهای آخر در ایران میافتم که حس میکردم این حق از من گرفته شده. زندگیم بد نبود اما این احساس کافی بود تا مرا از هم بپاشاند. یادم میاید که دوره ایی نه چندان  طولانی به کمک کوه نوردی برای زنده ماندن جنگیدم. فکر میکنم افسردگی همه گیر در ایران به همین علت است.

 

مهمترین دلیل رفتنم این بود: باز کردن افقهای تازه. روزهای اول رفتنم بسیار زیبا بود. من به همین جستجو هم راضی هستم. تفاوت بین یک فرد افسرده با بقیه در میزان رفاه یا برخورداری نیست. افسردگی به انگیزه ما برای زندگی برمیگرده. به انگیزه ما برای جستجوی خوشبختی.

نیما
۱۳۸٧/۳/۱٤

ابتذال

به نظر شما این وب لاگ چه قدر مبتذل هست؟ 1 کمترین میزان 10 هم بیسترین میزان ابتذال.

 

Is there anything more beautiful than a beautiful, beautiful flamingo, flying across in front of a beautiful sunset? And he's carrying a beautiful rose in his beak, and also he's carrying a very beautiful painting with his feet. And also, you're drunk؟

-Jack Handey

 

نیما
۱۳۸٧/٢/۱٤

چرا

دوستت دارم.

تو بهترین قسمت زندگیم هستی. چرا مهمترین قسمتش نباشی؟ چرا ذهن من درگیر این همه چیز است به جز تو؟ 

نمیدانم...

 

نیما
۱۳۸٧/۱/٢۱

نابخشوده

نکبت....

 

تو موجود تاثیر گذاری در زندگیم بودی. آنچه تو در من یافتی برای همیشه متحولم کرد: من گوشت خوارم!

 

عمری زندگی کردن با یک گیاه خوار شریف من را از "اصل خویش" جدا کرده بود. تو رایحه دل انگیز  خون را دوباره نشانم دادی. از همان ابتدا به مشامم آشنا آمد. تو نشان دادی اخلاق قوانینی برای زندگی مسالمت آمیز نیست. تو نشان دادی "مسالمت آمیز" کشک است. پیش از تو فکر میکردم قانون ها محدوده ما را تعیین میکنند ، تو با خلاقیت شگفت انگیزت نشان دادی چهگونه میتوان از  محدودیتها ابزار ساخت.

 

بالاتر از همه تو به من فهماندی میزان حق آدمها رابطه مستقیمی با قدرت آنها دارد.  ضعیفها حقی ندارند. حتی حق زندگی...به خصوص حق زندگی.

 

و در تمام مدت نمایش اعجاب انگیزت  من طعم خوش خون را مزه میکردم.

 

متشکرم....نکبت! 

نیما

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ