|
یاد داشتهای یک گرگ تنها |
|
۱۳۸۸/٩/۱٧ ای دوزخی سرشت!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٥ ب.ظ توسط نیما۱۳۸٧/٧/٩ این بلاگ تعطیل شد. اگر خواستید به خوندن خزعبلات من ادامه بدین؛ یک آدرس میل را به طور نظر خصوصی برام بگذارید تا آدرس بعدی به شما میل بشه. ۱۳۸٧/٧/٧ زمانی جسم ما به ذهنمان و زمانی ذهنمان به جسم ما خیانت میکند. گم شده ام.
۱۳۸٧/٦/۳۱ یک ذهن از دست رفته
یکی این را برام فرستاده بود:
زندگی یک آواز است، آنرا بخوان!
منم این به ذهنم رسید:
somebody told me "life is a b*i*t*c*h*", now what?!
۱۳۸٧/٦/٢٥ Lithium
Lithium, don't want to lock me up inside. ۱۳۸٧/٦/۸ ساعت ... شب آمدم دانشگاه کار کنم. چند کلمه گزارش تایپ کردم و حالا....دارم وبلاگ مینویسم؟!! ۱۳۸٧/٥/۱۱ The Pursuit of Happyness
میخواهم یک مطلبی از فیلم در جستجوی خوشبختی را اینجا بیارم :
It was right then that I started thinking about Thomas Jefferson on the Declaration of Independence and the part about our right to life, liberty, and the pursuit of happiness. And I remember thinking how did he know to put the pursuit part in there? That maybe happiness is something that we can only pursue and maybe we can actually never have it. No matter what. How did he know that?
این متن از فیلم به نکته جالبی در مورد تفکر توماس جفرسون در بیانیه اعلام استقلال (آمریکا) اشاره میکند. توماس جفرسون حقوق اصلی را زندگی، آزادی و جستجوی خوشبختی بر میشمارد. شاید خوشبختی چیزیست که ما تنها میتوانیم جستجویش کنیم و هیچ گاه در واقع به آن نرسیم. این جستجو هست که حق ماست نه خود خوشبختی.
مهمترین دلیل رفتنم این بود: باز کردن افقهای تازه. روزهای اول رفتنم بسیار زیبا بود. من به همین جستجو هم راضی هستم. تفاوت بین یک فرد افسرده با بقیه در میزان رفاه یا برخورداری نیست. افسردگی به انگیزه ما برای زندگی برمیگرده. به انگیزه ما برای جستجوی خوشبختی. ۱۳۸٧/۳/۱٤ ابتذال
به نظر شما این وب لاگ چه قدر مبتذل هست؟ 1 کمترین میزان 10 هم بیسترین میزان ابتذال.
Is there anything more beautiful than a beautiful, beautiful flamingo, flying across in front of a beautiful sunset? And he's carrying a beautiful rose in his beak, and also he's carrying a very beautiful painting with his feet. And also, you're drunk؟-Jack Handey
۱۳۸٧/٢/۱٤ چرا
دوستت دارم. تو بهترین قسمت زندگیم هستی. چرا مهمترین قسمتش نباشی؟ چرا ذهن من درگیر این همه چیز است به جز تو؟ نمیدانم...
۱۳۸٧/۱/٢۱ نابخشوده
نکبت....
تو موجود تاثیر گذاری در زندگیم بودی. آنچه تو در من یافتی برای همیشه متحولم کرد: من گوشت خوارم!
عمری زندگی کردن با یک گیاه خوار شریف من را از "اصل خویش" جدا کرده بود. تو رایحه دل انگیز خون را دوباره نشانم دادی. از همان ابتدا به مشامم آشنا آمد. تو نشان دادی اخلاق قوانینی برای زندگی مسالمت آمیز نیست. تو نشان دادی "مسالمت آمیز" کشک است. پیش از تو فکر میکردم قانون ها محدوده ما را تعیین میکنند ، تو با خلاقیت شگفت انگیزت نشان دادی چهگونه میتوان از محدودیتها ابزار ساخت.
بالاتر از همه تو به من فهماندی میزان حق آدمها رابطه مستقیمی با قدرت آنها دارد. ضعیفها حقی ندارند. حتی حق زندگی...به خصوص حق زندگی.
و در تمام مدت نمایش اعجاب انگیزت من طعم خوش خون را مزه میکردم.
متشکرم....نکبت! [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ |